نقد نمایشنامه دشمن مردم آرتور میلر......چاپ در شماره 64 کتاب ماه ادبیات
نقد نمایشنامه " دشمن مردم "......
نوشتۀ آرتور میلر
اقتباسی از " دشمن مردم " اثر هنریک ایبسن
٭وحید خانه ساز
نمایشنامۀ «دشمن مردم» آرتور میلر که اقتباسی است از «دشمن مردم» اثر هنریک ایبسن برای اولین بار در سال 1390 در انتشارات فراز و با ترجمۀ فاطمه خسروی و غلامحسین دولت آبادی به چاپ رسید.
و اما جنگ اول به از صلح آخر:
مقصود اینکه با توجه به این مهم که نقد پیش روی در مورد نمایشنامۀ «دشمن مردم » نوشتۀ آرتور میلر است که اقتباسی می باشد از «دشمن مردم» هنریک ایبسن، ناگزیر باید ابتدا به اثر اصلی پرداخت تا نمایشنامۀ آرتور میلر دقیق تر، عادلانه تر و موشکافانه تر مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد.
هنریک ایبسن شاعر و درام نویس اهل نروژ در سال 1828 میلادی در شهر کوچکی در جنوب نروز پا به عرصۀ وجود گذاشت. دوران نوجوانی را کار کرد و در کنار کار از تحصیل غافل نماند. و بالاخره در سال 1850 به دانشگاه راه یافت. در ابتدا قصد داشت پزشک شود اما علاقۀ وافرش به هنر سبب شد تا حرفۀ نویسندگی را برگزیند. او در همان بدو ورود به دانشگاه نمایشنامۀ «کاتیلینا» را به رشتۀ تحریر درآورد. مدتی بعد پا به عرصۀ سیاست گذاشت اما چندی بعد دست از فعالیتهای سیاسی برداشت و باز هم به نوشتن پرداخت و پس از آن تا واپسین لحظات زندگی اش قلم را زمین نگذاشت. حاصل یک عمر فعالیت مستمر او نگارش بیست و هشت نمایشنامه است.
اگر قرار باشد از ایبسن و شیوۀ نگارشش بیشتر بگوییم، قبل از هر صحبتی باید یاداور شد که او پدر تئاتر مدرن است. تئاتر مدرن چیست؟ تعریف تئاتر مدرن را بهتر است به بحث و وقت دیگری موکول کرد. اما در یک تعریف اجمالی باید گفت معمولأ هر نمایشنامه ای که از سال 1877 به بعد نوشته شده از آن به عنوان نمایشنامه مدرن یاد می شود. و در همین سال هنریک ایبسن بود که به جای نوشتن نمایشنامه های منظوم، آثاری به زبان محاوره و نزدیک به زبان روزمرۀ مردم آن زمان نوشت و با تاختن به معضلات اجتماعی و سیاسی توانست مخاطبین و منتقدها را به تعجب وا دارد و با قدرت قلم و تفکر متمایزش بر نمایشنامه های تا حدودی کلیشه ای و مشابه دیگر سرزمین ها، بر تئاتر اروپای اواخر قرن نوزدهم تأثیر بگذارد و بدین ترتیب نام خود را در زمرۀ پیشگامان نمایشنامه نویسی مدرن به ثبت برساند.
از مهمترین آثار او می توان به «مرغابی وحشی »«استاد معمار» «خانۀ اشباح» «دشمن مردم» و «خانه عروسک» اشاره کرد که در این میان "دشمن مردم موفق ترین اثر ایبسن است.
نمایشنامه ای واقع گرایانه که نظام سرمایه داری قرن نوزدهم را هدف قرار می دهد. والبته ایبسن با همان دیدگاه سیاسی که قبلأ گفته شد در این اثر قصد دارد قشر متوسط جامعه را که در همۀ جوامع اکثریت را تشکیل می دهند، بیدار کند. اکثریتی که در نروژ قرن نوزدهم جامعه ای را تشکیل می دادند که نظام سرمایه داری در آن بیداد می کرد و سرمایه داران یا همان اقلیت سود جو طبقه کارگر را در سیطرۀ خود داشتند و بر آنها حکم می راندند. طبقۀ کارگری گرفتار روزمره گی که به جز کار به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد و همین روزمرگی سرمایه داران را بر آن می داشت تا در لباس حکومت و اداره کردن جامعه از این قشر ستم دیده سوء استفاده کنند و بر آنها آن طور که خود می خواهند حکم برانند.
ایبسن در این اثر قصد دارد این سیستم آلوده را به چالش بکشد و مورد نقدهای تند و تیز قرار دهد.
او در نامه ای به گئورک براندس سخن سنج دانمارکی عقیده اش را اینگونه بیان می کند :
حق همیشه با اکثریت است. و درست هم هست و یک سیاستمدار باید چنین بگوید. اما من می گویم حق همیشه با اقلیت است. و مقصود من از اقلیت، آن اقلیت عاطل و منفعل نیست که از حزب طبقۀ متوسط یا لیبرالها پس افتاده است. منظور من آن اقلیتی است که بر واگن سوار است و به نقطه ایی می رود که اکثریت هنوز به آن نرسیده است. و در کل منظور من این است که : حق با کسی است که هرچه استوارتر و هرچه نزدیکتر با آینده پیوند داشته باشد. و عینأ از همین جمله ها در نمایشنامه هم استفاده می کند و این جملات در قالب دیالوگ از زبان دکتر استوکمان(شخصیت معترض نمایشنامه) شنیده می شود.
با توجه به سبک و سیاق و نوع نوشتار ایبسن موفق می شود که از عهده کار بر آید و با قرار دادن آیینه ای در برابر حکم رانان و جامعه تصویری واضح از آنان و معضلات و بی عدالتی های موجود ارائه دهد، و بالاخره با نگارش نمایشنامۀ «دشمن مردم» موفق می شود حقیقت را به جامعه و مردم دوران خود بنمایاند.
و نکتۀ مهم دیگر اینکه ایبسن زمانی این نمایشنامه را نوشت که خودش از جانب حکومت آن دوران و مردم زمانۀ خود و همچنین از طرف کلیسای وقت فردی مطرود و مغضوب به حساب می آمد. یعنی یک سال پس از انتشار نمایشنامه «ارواح یا اشباح» (1881) که به خاطرش مورد غضب مردم قرار گرفته بود «دشمن مردم» را نوشت.
قضیه از این قرار است که شخصی از اهالی شهر(دکتر استوکمان) بعد از تحقیقات بسیار کشف می کند که آب چشمه های شهر که منبع درآمد زایی اصلی شهر است و هرسال آدم های زیادی از اطراف برای تفریح و مداوا و آب درمانی به آن مراجعه می کنند در اثر نشت مواد زائد و عفونی که منشأش دباغخانه های بیرون شهر است آلوده شده. دکتر استوکمان که خود یکی از حامیان چشمه های طبی شهر است تصمیم می گیرد با بیان حقیقت جان مردم را نجات دهد. اما با مخالفت برادرش (پیتر استوکمان) روبرو می شود. پیتر استوکمان که شهردار شهر است بنا به دلایل کاسبکارانۀ شغلی و هراس از به خطر افتادن وضعیت اقتصادی شهر با دکتر به شدت مخالفت می کند و به هر وسیله ای تلاش می کند او را از ابراز حقیقت باز دارد. اما دکتر به خاطر حس انسان دوستی کوتاه نمی آید و بالاخره با اعتماد به رأی موافقت اکثریت مردم و با مدد گرفتن از رسانه های جمعی مانند مطبوعات و با استفاده از شعارهای چون دموکراسی دست به افشاگری می زند. غافل از اینکه همۀ احزاب و روزنامه ها و حتی اکثریت موافق به او پشت می کنند و تنهایش می گذارند و با قدرتی به نام حکومت هم رأی و پیمان می شوند و قضیه تا جایی ادامه پیدا می کند که همه دکتر را " «دشمن مردم » خطاب می کنند. با این حال دکتر دست از افشاگری بر نمی دارد و بر گفتۀ خود پافشاری می کند و تا پای جان بر سر عقیده و رای خود می ایستد.
ایبسن که از نویسندگان قدرتمند زمان خود است توانست شیوۀ معمول نمایشنامه نویسی ِ زمان خود را تغییر دهد و به جرأت می توان عنوان کرد که تنها هنریک ایبسن بود که توانست اسلوب و تمهیدات مرسوم و نخ نمای رایج را سمت و سویی تازه ببخشد و با کلیشه شکنی نام خود را در زمرۀ پیشگامان تئاتر مدرن در تاریخ تئاتر ثبت کند.
و حال دو سوال. سوال اول اینکه آرتور میلر که خود نمایشنامه نویسی چیره دست است، چرا به سراغ «دشمن مردم» ایبسن می رود؟ و دوم اینکه این اثر آرتور میلر نسبت به دیگر آثار او در چه جایگاهی قرار دارد؟
از خود میلر شروع کنیم.
آرتور میلر نویسنده، نمایشنامه نویس و مقاله نویس در سال 1915 در خانواده ای یهودی و مهاجر در نیویورک به دنیا آمد. پدرش لهستانی و مهاجر بود. پس از ورشکستگی پدر و بعد از مهاجرت خانوادگی به بروکلین، آرتور مجبور شد از همان عنفوان نوجوانی کار کند. او پس از چند سال با خواندن یکی از کتابهای داستایفسکی به طور اتفاقی به نویسنده گی گرایش پیدا کرد و با انتخاب رشتۀ روزنامه نگاری در سال 1934 وارد دانشگاه میشیگان شد و پس از پایان تحصیلاتش در سال 1938 به طور هدفمند نمایشنامه نویسی را ادامه داد. در این دوران نمایشنامه های فراوانی نوشت و جوایز بسیاری کسب نمود. میلر در همان ابتدای راه، مسیر درست را پیدا کرد و با نوشتن هر نمایشنامه قدمی محکم درایجاد سبکی برداشت که تا آن روز کسی تجربه اش نکرده بود. میلر را اغلب به عنوان طراح مسائل اجتماعی می شناسند. طراحی که با نوشته هایش تحولی جدید در تاریخ نمایشنامه نویسی امریکا ایجاد کرد. طوری که رئالیسم اجتماعی را در همه جای دنیا با نام میلر می شناسند. و عده ای دیگر از منتقدان او را استاد دیالوگ نویسی می دانند. نمایشنامه " سقف کلیسای جامع " از نظر دیالوگ نویسی یکی از کاملترین کارهای میلر است. مکان نمایشنامه خانه ای است در یک کشور کمونیستی و آدمهای نمایشنامه می دانند که در خانه دستگاه شنود کار گذاشته شده.
از دیگر آثار او می توان به «ساحرۀ سوزان» «مرگ فروشنده» «همه پسران من» «سقف کلیسای جامع» و «چشم اندازی از پل» اشاره کرد.
برای روشن تر شدن موضوع بهتر است این دو نویسنده را که در دو سرزمین مجزا (هم از نظر فرهنگی و هم از نظر جغرافیایی) و در دو زمان متفاوت (به فاصلۀ نزدیک به یک قرن) می زیسته اند با هم مقایسه کنیم تا بتوان به آن دلایل شخصی یا غیر شخصی و یا آن کشش و تعلقی که نویسنده ای را بر آن می دارد تا از اثر نویسنده ای دیگر اقتباس کند، پی برد. حال حساسیت موضوع قدری بالاتر نیز هست. وحتی تا حدی استثنائی! چرا که با نویسنده ای با نام آرتورمیلر روبرو هستیم که از نویسندۀ صاحب نام دیگر چون هنریک ایبسن اقتباس می کند. شاید این مقایسه ما را از نقد خشک و رسمی و صفحه به صفحۀ «دشمن مردم » آرتور میلر زودتر به نتیجه برساند.
همانطور که گفته شد ایبسن با نوشتن نمایشنامه های رئالیستی و نگاه جدیدش به اجتماع توانست تحولی در شیوۀ نمایشنامه نویسی ایجاد کند و یکی از پیشگامان عرصۀ نمایشنامه نویسی مدرن باشد. آرتور میلر نیز با دیدگاه جدیدش تحولی عظیم در نمایشنامه نویسی دوران خودش به وجود آورد که تا به امروز نیز مورد ستایش نویسندگان و منتقدان است.
ایبسن در نمایشنامۀ «دشمن مردم» نظام سرمایه داری را به باد انتقاد می گیرد و آرتور میلر در نمایشنامۀ «مرگ دست فروش» یا «مرگ فروشنده» به نوعی با نظام سرمایۀ داری وقت خصومت می وزرد و آن را یکی از عوامل نابودی بشر می داند چرا که به عقیدۀ میلر همین نظام سرمایه داری اختیار را از دست بشر می گیرد و قوانین این نظام است که به بشر امر می کند که چگونه زندگی کند؟ کجا برود؟ و چه بخورد و بنوشد؟ چه زمانی کار کند؟ و همینطور کی بازنشست شود و کی بمیرد؟
آدمهایی که در «دشمن مردم» دکتر استوکمان را تنها می گذارند همان آدمهایی هستند که در «مرگ فروشنده» ویلی لومان را مورد آزار و اذیت قرار می دهند. از کار اخراجش می کنند و کاری می کنند که در آخر دست به خودکشی بزند.
همانطور که پیش تر گفته شد ایبسن محبوبیت خود را با نوشتن نمایشنامۀ «ارواح» از دست داد و توسط مردم و حکومت و کلیسا طرد شد.
میلر نیز در دوران زندگی هنری اش یک بار مورد خشم حکومت قرار گرفت. او در سال 1956 به جرم عقاید کمونیستی توسط سناتور مکارتی مورد محاکمه قرار گرفت و به دلیل افشا نکردن نام دیگر نویسندگان حزب چپ مورد خشم حکومت قرار گرفت و مجرم شناخته شد و به همین خاطر نامش در لیست سیاه ثبت شد. نمایشنامۀ «جادوگران شهر سلیم» یا «بوتۀ آزمایش» یکی دیگر از آثار موفق میلر، حاصل همین دوران است که نویسنده در آن به سلطۀ مک کارتی بر جامعه می پردازد و بر نوع سیستم حکومتی می تازد و از آزادی بیان و دموکراسی سخن به میان می آورد.
در کل هردو نویسنده تفکرات ایده آلیستی دارند. شخصیت های آثار میلر اصولأ تنها هستند برای مثال نگاه کنیم به جو کلر در اولین نمایشنامۀ موفق میلر "همه پسران من" یا ویلی لومان در«مرگ فروشنده» یا حتی شخصیت پیترز در نمایشنامۀ «ارتباطات آقای پیترز» که جز آخرین کارهای میلر محسوب می شود. کم نیستند آدمهای تنها در نمایشنامه های میلر.
و اما ایبسن و شخصیت های نمایشنامه هایش.
باید اذعان داشت که اغلب شخصیتهای نمایشنامه های ایبسن نیز تنها هستند. نورا در «خانۀ عروسک» دکتر استوکمان در «دشمن مردم» و هالوارد سولنس یا همان استاد معمار در نمایشنامه ای به همین نام. اما تنهایی آدمهای ایبسن به تنهایی آدمهای آرتور میلر شبیه نیست. شخصیت های میلر تنها و سر خورده اند. و گاه بوسیله نیرویی برتر که اغلب همان نظام سرمایه داری است یا شکست می خورند یا نابود می شوند. چرا که توان مقابله با آن جبر بشری را ندارند. این سرخوردگی و شکست بی دلیل نیست. اگر به دوران زندگی میلر نگاه کنیم متوجه می شویم او در برهه ای می زیسته که ایبسن و خیلی ها تجربه اش نکرده اند. میلر جنگ را دیده بود و لمسش کرده بود. و شاید بتوان جنگ جهانی را یکی از عواملی دانست که بر شخصیت میلر و شخصیت های نمایشنامه هایش تاثیر گذاشته بود و آنها را در تنهایی خود فرو برده بود. جو کلر و خانواده اش در نمایشنامۀ "همه پسران من" جز آن دسته از آدمها هستند که به طور عمیقی از جنگ ضربه می خورند. و میلر در این اثر مستقیمأ به جنگ و تبعات پس از جنگ می پردازد. تا آنجا که میلر را در کنار دو نویسندۀ دیگر ادوارد آلبی و تنسی ویلیامز سه نمایشنامه نویس بزرگ بعد از جنگ جهانی دوم می دانند.
و اما تنهایی آدمهای آثار ایبسن دلایل دیگری دارد. درست است که ایبسن و میلر هردو خط مشی آرمانگرایانه دارند و افکار و اهداف ایده آلیستی از نقاط مشترک هردو نویسنده است. اما ایبسن در این خصوصیت از میلر پیشی می گیرد. به طور واضح با نگاهی به زندگی و آثار او می توان فهمید که شخصیت های او ایده آلیست تر هستند و اغلب تا به آخر بر حرف خود می ایستند و تسلیم نمی شوند و به امید پیروزی ادامه می دهند. دکتر استوکمان با اینکه از مردم ضربه می خورد و با اینکه خانه اش را به سنگ می بندند و شیشه های خانه اش را می شکنند اما عقب نمی نشیند. در همان شهر می ماند و در اوج تنهایی به خانوادۀ خود نوید روزهای خوب را می دهد. درست مانند خود ایبسن که بعد از نگارش نمایشنامۀ "ارواح" به وضعیت دکتر استوکمان دچار می شود و ادامه می دهد.
به نظر ایبسن قوی ترین افراد کسانی هستند که تنها ترند. و این دیالوگ را در نمایشنامۀ «دشمن مردم» از دهان دکتر اسوتکمان نیز می شنویم. و خلاصه اینکه همین دیالوگ تکلیف ایبسن را با شخصیت های آثارش روشن می کند و لازم به زیاده گویی در این مورد نیست.
حال بهتر است صرفأ به تحلیل نمایشنامۀ «دشمن مردم» ایبسن بپردازیم و سپس به اقتباس میلر:
در ابتدای بحث در مورد قصۀ نمایشنامه صحبت شد. اکنون بهتر است به شخصیت ها بپردازیم.
دکتر استوکمان:
او خود ایبسن است که در نمایشنامه حضور دارد. همان ایبسن مطرود که به دنبال این است که دوباره شخصیت خود را به نوعی احیاء کند. و دکتر استوکمان هم بی شباهت به ایبسن نیست.یکی از شعارهای ایبسن که همۀ عمر سعی کرد آن را ثابت کند این بود که می گفت : حق همیشه با اقلیت است در حالی که قدرت همیشه در دست اکثریت قرار دارد. هم دکتر و هم ایبسن جز همان اقلیتی بودند که خود را محق می دانستند و سعی در اثبات نظریه خود داشتند. ایبسن در آثار دیگر خود نیز حضور دارد اما حضورش در «دشمن مردم» بدیهی و واضح و غیر قابل انکار است.
کاترین استوکمان:
همسر دکتر استوکمان شخصیتی است تا حدودی محافظه کار.او نماینده آدمهایی است که علی رغم دفاع از حقیقت همیشه خوف طرد شدن از سوی حکومت و اکثریت را دارند. از آن نوع آدم هایی که همیشه ترس از دست دادن پست و مقام و کار آنها را از اعتراف به حقیقت باز می دارد.
ناخداهوستر:
او نماینده عوام است و می توان او را از جنس کارگرانی دانست که پای آرمان خود می ایستند و با آنکه از سواد سیاسی و اجتماعی زیادی برخوردار نیستند حاضرند تا پای جان برای آزادی خود بجنگند. هرچند که دیدگاه آنها با قشر روشنفکر همخوانی ندارد و یکی نیست اما با آنها همسو هستند. نمونۀ قشری که در همه انقلاب ها حضور دارند.
پترا:
دختر دکتر استوکمان را می توان نمایندۀ زنان جامعه دانست. زنانی که داعیه روشنفکری دارند و در درجۀ اول برای آزادی خود و سپس برای آزادی مملکت حاضرند مبارزه کنند.
هاستاد و بیلینگ:
از آن نمونه ژورنالیست های نان به نرخ روز خور که ریاکارانه فقط به پست و پیشرفت در کار خود می اندیشند و حاضرند رسالت حرفه ایی و عقاید خود را برای بقا زیر پا بگذارند.
ایلیف و مورتن:
فرزندان دکتر استوکمان. شاهدانی که بی طرفانه می بینند. نمونه ای از کودکانی که نسل روشنفکر آینده را تشکیل می دهند.
آسلاکسن:
نمونه ایی عینی از قشر محافظه کاری که در هر اجتماعی وجودشان احساس می شود. نمونه ایی از قشر میانه رو و سرمایه دار و صاحب حزب که میانه روی را شرط اول هرکاری می دانند و با پنهان شدن پشت سپر محافظه کاری به راحتی و بر اساس موقعیت تغییر عقیده می دهند.
پیتر استوکمان:
برادر بزرگ دکتر استوکمان و شهردار که با در دست داشتن سلاحی به نام اکثریت و استفاده ابزاری از آنها بر آنها حکومت میکند و برای حفظ موقعیت خود حاضر است آنها را قربانی کند.
و حال اقتباس میلر از «دشمن مردم » نوشتۀ هنریک ایبسن
آرتور میلر در مورد اقتباس می گوید : واژۀ اقتباس برای من مفهوم ناخوشایندی دارد. و یا در مورد دلایل نویسنده برای اقتباس اینگونه می گوید : بیشتر اوقات اقتباس زمانی اتفاق می افتد که نویسنده ای توان خلق اثری را ندارد و یا اینکه اقتباس بهانه ای است برای ننوشتن.
و حال اقتباس چیست؟
معنی لغوی اقتباس: گرفتن آتش از کسی. نور گرفتن. فرا گرفتن علم .دانش گرفتن. نقل مطلبی از روی نوشته ایی. (نقل از لغت نامۀ دهخدا)
معنی اقتباس کردن: از کسی فایده و دانش گرفتن و پیروی او در دانش و علم کردن. مطلبی را از روی نوشته ای نقل کردن. ( نقل از لغت نامۀ دهخدا)
در ادبیات دراماتیک به جز موارد خاص و استثناءها سه نوع اقتباس وجود دارد که بر اساس نوع متن و مضمون و البته سلیقه نویسنده، نوع و شیوه استفادۀ هرکدام با دیگری متفاوت است. دسته بندی اقتباس ها از این قرار است: اقتباس آزاد، اقتباس لفظ به لفظ و اقتباس وفادار
در اقتباس آزاد معمولأ نویسنده ایده یا موقعیت یا شخصیتی را از اثر اصلی بر می دارد و بر اساس دانش و موقعیت و دیدگاه و سلیقه خود آن را می پروراند. در این نوع اقتباس قید و بندی در کار نیست. و نویسنده می تواند قدرت خود را در آفریدن اثری خلاقانه به کار گیرد.
در اقتباس وفادارانه نویسنده در پی یک باز آفرینی است و می کوشد تا تمام تمهیدات به کار رفته در اثر اصلی را حفظ کند.
اقتباس لفظ به لفظ که اغلب در سینما کاربرد دارد بدین شکل است که اغلب نمایشنامه از لحاظ فرم و ساختار به همان شکل اولیه باقی می ماند و تنها به فیلمنامه تبدیل می شود. دیالوگ ها تغییرات آنچنانی نمی کنند و فقط فرمت و شکل ظاهری اثر است که تغییر می کند. به طور مثال پرده های نمایشنامه از بین می روند. اثر سکانس بندی می شود و محدودیت لوکیشنی که منوط به صحنۀ تئاتر است جایش را به تعدد لوکیشن می دهد و به اصطلاح، سینمایی و تصویری می شود.
اما حقیقت این است که اقتباس در اصطلاحِ ادبی عبارت است از فرآیندی که در طیِ آن اثری با تکیه بر اثری دیگر خلق میشود.
آیا میلر دست به خلق چنین اثری زده؟
آرتور میلر نویسنده ایی است که آثار اقتباسی زیادی ندارد. او از آن دست نویسنده هاست که ذهنیت های اصلی و از آن خود را عینیت می بخشد و به اصطلاح نمایشنامه هایش اورجینال و بکر است. و همانطور که گفته شد اعتقاد زیادی نیز به اقتباس ندارد. حال با این تفاسیر و با توجه به معنی اقتباس و توضیحاتی که در مورد این مقوله داده شد "دشمن مردم" آرتورمیلر را باید در کدام دسته از انواع اقتباس قرار دهیم؟ اقتباس لفظ به لفظ؟ آقتباس آزاد و یا اقتباس وفادارانه؟
جدا از اینکه گاه نویسندگان بنا به نداشتن سوژه و یا تنبلی و یا هر دلیل شخصی دیگر به سراغ اقتباس می روند. اما اصولأ نویسنده زمانی دست به اقتباس می زند که یکی از ارکان یا اجزاء نمایشنامه اصلی به نظرش جالب باشد. به طور مثال یکی از شخصیت ها یا نوع ساختار و فرم و اتمسفر یا هر چیز دیگر که ایدۀ جدیدی به نویسنده بدهد می تواند نویسنده را به اقتباس ترغیب کند. و یا اینکه گاه نویسنده استفاده از اثر اصلی را چه از نظر شنیداری، چه از نظر بصری و نوشتاری و اجرایی موثر نمی بیند و تصمیم می گیرد با استفاده از تمهیدات مورد نظرش، بنا به شرایط اجتماعی، سیاسی، فرهنگی تغییراتی در متن اصلی به وجود آورد تا با نگاه جدید و کارآمد قدرت و تاثیر اثر را بیشتر کند. به طور مثال یک نمایشنامه پر کاراکتر و طولانیِ کلاسیک برای مخاطب عجول و کم حوصلۀ امروزی مناسب نیست و فقط یک اقتباس و بازنویسی درست می تواند کارساز باشد ( البته بازنویسی مقولۀ قابل بحث دیگری است).
اما به نظر دلایل میلر در پرداختن به «دشمن مردم» هیچکدام از دلایل ذکر شده نیست. کافی است بعد از مطالعۀ «دشمن مردم» هنریک ایبسن «دشمن مردم» آرتور میلر را مطالعه کنید تا این سوال در ذهن شما نقش ببندد که : کدام اقتباس؟. و به راستی چنین است. چه فرقی بین این دو اثر وجود دارد؟! چه تفاوت هایی باید وجود داشته باشد و چه تغییراتی لازم است که اثر آرتور میلر را جز آثار اقتباسی به حساب آوریم؟
واقعیت این است که در این اثر هیچ خلاقیتی از آرتور میلر این نویسندۀ پرآوازه نمی بینیم. شخصیت ها همان ها هستند که بودند. تعداد کاراکتر ها همان است که بود. توالی پرده ها حتی.
و مورد دیگر اینکه در نمایشنامۀ اصلی بر خلاف دیگر آثار ایبسن کاستی هایی وجود دارد. با نگاهی به دیگر آثار ایبسن اعم از پر کاراکتر و کم کاراکتر می توان به این نتیجه رسید که هنریک ایبسن همیشه در پرداخت شخصیتها موفق بوده و توجه لازم را در پرداختن شخصیتها، چه کوچک، چه بزرگ مبذول داشته و از کنار هیچ کدام از آنها به راحتی عبور نکرده. در نمایشنامه های ایبسن کمتر با تیپ روبرو می شویم و اکثر آدمهای ایبسن شخصیت هستند. اما واقعیت این است که در نمایشنامۀ «دشمن مردم» بعضی از شخصیت های فرعی به درستی پرداخت نشده اند. گویی ایبسن بعد از نگارش نمایشنامۀ «اشباح» و اتفاقات بعد از آن در نگارش نمایشنامه «دشمن مردم» کمی عجولانه عمل کرده و موارد دیگری را مد نظر داشته که برایش ارجح تر بوده اند. مثلأ اعتراض به شرایط موجود یا اثبات خود به عنوان یک اقلیت و سعی در پیروزی اش در مقابل اکثریت. به عنوان مثال شخصیت مرد مست که در حد یک تیپ باقی می ماند. در نمایشنامه هم اسمی برایش در نظر گرفته نشده. و همه او را به عنوان مرد مست می شناسند. در صورتی که با توجه به نوع حضور و نوع دیالوگ هایی که در دهان مرد مست قرار داده شده، او می توانست بار بیشتر و موثرتری را هم در جهت تکمیل شدن شخصیت و هم از جهت بار دراماتیک بر دوش کشد. و یا ناخدا هوستر که اگر حضورش بیشتر و پررنگتر از شخصیت های اصلی نباشد ، کمتر هم نیست و به نوعی می توان او را یکی از کاراکترهای محوری نمایشنامه به حساب آورد می توانست کامل تر باشد. به هرحال او نماینده همان مردم عوامی است که به اندازه یک لشگر جلوی دکتر استوکمان صف کشیده اند تا او را نابود کنند و همینطور می توان او را نماینده قشر کارگر دانست. شخصیت هوستر تا پایان الکن می ماند و تا به آخر دیالوگی مبنی بر نوع عقیده و جایگاه و موقعیت وا نمی شنویم. او فقط وسیله ای است که استفاده دراماتیک از او در حد یک استفاده ابزاری باقی می ماند. و یا شهروندانی که در پرده دوم حضور دارند. بودن و نبودنشان خیلی تفاوت نمی کند.
میلر حتی به این نکته توجه نشان نداده و سعی نکرده «دشمن مردم» جدیدی را به مخاطب بدهد. این مشکلات دراماتیک در اثر آرتورمیلر نیز مرتفع نمی شود. شخصیت های ذکر شده باز هم می لنگند. و عجیب است که میلر به این ایرادات که قطعأ در همان زمان نیز از زبان منتقدان شنیده می شده توجه نشان نداده.
و به جرأت می توان گفت میلر هیچ زحمتی در خلق اثری دیگر و متفاوت با اثر اصلی به خود هموار نکرده. جز تغییراتی سطحی و کوچک، که اگر این تغییرات هم نبود دیگر واقعأ نمی شد هیچ اسمی را بر اثر آرتور میلر گذاشت.
کم کردن پرده های نمایشنامه و تغییر در توالی آنها یکی از همین تغییرات است. که آن هم آنقدر محسوس نیست و بر کوتاه شدن زمان نمایش تاثیر آنچنانی ندارد. و تغییرات کوچکی در پرده دوم و صحنه دوم «دشمن مردم» میلر که در «دشمن مردم» ایبسن پردۀ چهارم نمایشنامه است. در این صحنه میلر ضمن کوتاه کردن صحنه مقداری از دیالوگ ها را نیز تغییر داده.
با توجه به اینکه در هر دوره ایی واژها و اصطلاحات جدیدی رواج پیدا می کند. به نظر می رسد میلر در به روز کردن واژگان و اصطلاحات نیز آنچنان موفق عمل نکرده و به نظر می رسد به کار بردن واژگان امروزی و اصطلاحات سیاسی بیشتر حاصل کار مترجمان است تا میلر. به هرحال انتخاب خوب واژگان و اصطلاحات سیاسی توانسته تا حدودی به ملموس شدن اثر کمک کند. استفاده از واژگانی مانند اصلاحات، حزب، دموکراسی، مطبوعات لیبرال و آزاد و مستقل، کمپین و.....
و نکتۀ دیگر اینکه کاش در چاپ ترجمۀ اثر دقت بیشتری مبذول می شد. ایرادهای فاحش نه! اما بی دقتی در جدا کردن توضیح صحنه ها از دیالوگ ها گاه مخاطب را برای لحظاتی از اثر جدا می کند و لاجرم مخاطب در خواندن اثر دچار وقفه می شود.
و حال در جواب این سوال که آیا میلر با تکیه بر اثر اصلی دست به آفرینش اثر خلاقانه تری زده باید گفت : به هیچ وجه.
و در آخر با چشم پوشی از کاستی ها و ایرادات وارد بر این اقتباس و با وقوف به اینکه میلر یکی از دوستداران ایبسن است شاید بتوان گفت کار میلر فقط ادای دینی است به او. و به همین دلیل می توان اقتباس آرتور میلر را یک کار تشریفاتی دانست (که البته از همین حد فراتر نمی رود). اقتباسی وفادارانه که توانست دوباره نام ایبسن را بر سر زبانها بیندازد. تا ایبسن درسایه نویسندگان نوظهوری چون تنسی ویلیامز و ادوارد آلبی به ورطۀ فراموشی فرو نرود. و نامش در برهۀ شکوفا شدن استعدادهای جدید پس از جنگ جهانی احیاء شود.
وحید خانه ساز